خاطره زایمان
شب 25 مرداد ماه مامانم به همراه مادرشوهرم اومدن پیشم موندن تا صبح زود با هم بریم بیمارستان من اصلا اصلا استرس نداشتم همش میخندیدم و لحظه شماری میکردم برای دیدن دختر قشنگم
ساعت 10 شاهین رفت خوابید ولی من اصلا خوابم نمیومد به اصرار مامان و مادرشوهرم رفتم خوابیدم،ساعت 1 از خواب بیدار شدم و دیگه تاصبح نخوابیدم،با گوشیم رفتم تو سایت (کلوپ مامانای تابستون90) و از دوستای خوبم که 9 ماه رو باهاشون گذرونده بودم خداحافظی کردم و خواستم که برای من ودخترکم دعا کنن
من از شب قبل نباید چیزی میخوردم چون دکتر کاظمی سوند وصل نمیکنن حتی آب هم نباید میخوردم بنابراین نتونستم صبحانه هم بخورم، اصلا گرسنه نبودم ولی خیلی خیلی تشنه بودم،رفتم یه دوش گرفتم و یه کمی آرایش کردم و لباسامو پوشیدم و آماده رفتن شدم، شاهین دوربین رو آورد و از آخرین لحظاتی که دخترم تو شکمم بود فیلم گرفت
ساعت 5:30 رسیدیم بیمارستان آتیه و رفتیم طبقه 4 اتاق زایمان که برگه بستری رو بگیریم،خیلی سریع به من گفتن بیا داخل من اصلا فکر نمیکردم رفتن به اون اتاق مساوی میشه با رفتن به اتاق زایمان، و دیگه نمیزارن بیای بیرون
خیلی ناراحت بودم چون از شاهین و مامان و مادرشوهرم خداحافظی نکردم
وقتی وارد اتاق شدم لباس اتاق عمل دادن و گفتن همه لباسها از جمله گل سر و سنجاق اگر دارید در بیارید،بعد فشار و آزمایش خون و ادار و ..... انجام دادن و بعد زنگ زدن به بهترین دکتر تهران رضوان کاظمی و گفتن که مریضتون رسیده و خانم دکتر مهربون خیلی زودتر از اونی که من فکرشو میکردم اومد بیمارستان
ساعت 7 بود که صدام کردن و گفتن آماده شو باید بری اتاق عمل
من رونشوندن رو ویلچر،هرچی گفتم نمیخوام خودم میتونم بیام قبول نکردن
ازشون خواستم که اجازه بدن با همسر و خانوادم خداحافظی کنم و خانم دکتر مهربون منتظر موند تا شاهین که رفته بود دنبال دوست گلم فاطمه ، برسه تا من باهاش خداحافظی کنم
ساعت تقریبا 7:10 دقیقه بود که من رفتم تو اتاق زایمان
اولین نفر بودم به خاطر همین همه اتاق تمیز و مرتب بود
خانم دکتر گفت آیدا دوست داری بیهوش بشی یا بیحسی؟ گفتم هرچی که صلاح میدونی خانم دکتر ولی بگم که من یه کمی می ترسم گفت پس همون بیهوش بشی خیلی بهتره
خلاصه من رو خوابوندن روی تخت و شکمم رو با بتادین خوب شستن، روز 16 ماه مبارک رمضان بود و همه پرسنل از جمله خانم دکتر روزه بودن و دائم ذکر میگفتن
من هم همینجوری داشتم فکر میکردم چه کسایی بهم گفتن التماس دعا و تند تند اسمشون رو می اوردن و دعا میکردم براشون
خانم دکتر گفت داری چیکار میکنی؟ چرا تو فکری؟ گفتم تو فکر نیستم دارم برای کسایی که گفتن التماس دعا ، دعا میکنم، گفت پس برای من هم دعا کن
آنژیوکت رو تو دست راست برام زدن و بعد یه ماسک رو گذاشتن روی دماغ و دهنم که دیگه هیچی نفهمیدم
وقتی بهوش اومدم خیلی درد داشتم انقدر که فکر کردم وسط عمله که بهوش اومدم
با صدای خیلی ناواضح گفتم من کجام؟ یه خانمی گفت چشمات رو باز کن ببین کجایی
به سختی یه کمی تونستم چشمام رو باز کنم دیدم که بغل دیوار هستم و فهمیدم که تو اتاق عمل نیستم و تو ریکاوری هستم
بعد پرسیدم دخترم چندکیلوئه؟ چون تو سونوگرافی دخترم خیلی کم وزن بود و خانم دکتر گفته بود احتمالا ریز دنیا میاد
کسی جوابم رو نداد دائم می پرسیدم چند کیلوئه؟ که یه خانمی گفت وزنش رونمیدونم ولی خیلی چشما و مژه های قشنگی داره
بعدش یه خانمی اومد و یه کمی شکمم رو فشار داد خیلی دردش رو حس نکردم
به همون خانم گفتم خیلی سردمه که یه پتو انداخت روی من و بعد از ریکاوری من رو آوردن بیرون، اولین نفری که دیدم شاهین بود و بعدش مامانم که بوسم کرد
دائم میپرسیدم دخترم سالمه؟؟ بگید بهم چند کیلو بود؟؟
شاهین گفت 2900 و من خیااااااااالم راحت راحت شد
از شاهین و مامانم پرسیدم خوشگله؟؟ گفتن خیلی (خوب از نظر اونا خیلی خوشگله دیگه)
دوست خوبم فاطمه که از صبح زود به خاطر من اومده بود بیمارستان دوربین دستش بود و از من و بقیه فیلم میگرفت
من رو بردن تو اتاق خصوصی که گرفته بودیم، خیلی خیلی تشنه بودم ولی تا 12 ساعت نباید هیچی میخوردم و این خیلی اذیتم کرد
بعد از یک ساعت یه خانم خیلی مهربون اومد برای فشار دادن مجدد شکمم
بهش گفتم درد داره؟؟ گفت اگه همراهی کنی اصلا درد نداره
و خیلی خیلی خوب راهنمائیم کرد و خودم این کارو انجام دادم
تا قبل از فشار شکم خیلی درد داشتم و ناله میکردم
ولی وقتی شکمم رو فشار داد و خالی شد کاملا دردم از بین رفت
دختر گلم رو آوردن توی اتاق و من دیدمش، هیچ وقت اون لحظه رو فراموش نمیکنم
یه فرشته کوچولوی ناز رو گذاشتن تو بغل من دلم میخواست بلند بلند گریه کنم و از خدا تشکر کنم که دخترم رو صحیح و سالم تحویلم داد
خانم پرستار مهربون، ترانه رو گذاشت زیر سینم و اون شروع کرد تند تند مک زدن
وااااااااااااااااااااااااااای که چقدر این لحظه قشنگ بود
خدارو شکر شیر داشتم و ترانه هم خوب میخورد
من همیشه در هر لحظه از زندگیم هر وقت که ترانه رو می بینم خدارو هزاران بار به خاطر این هدیه قشنگی که به من و همسرم داد شکر میکنم و سپاسگزارشم
ترانه زندگیمون روز 26 مرداد ماه سال 1390 ساعت 7:30 صبح توسط دکتر خوب و مهربون رضوان کاظمی ، قدمهای پر خیر و برکتش رو گذاشت روی زمین و زندگی مامان و باباش رو سرشار از شادی کرد.
دختر نازم از خدا میخوام که همیشه سالم و سلامت در کنار ما باشی


خاطره زایمان
